خانه / اخبار و رویدادها / “همبافت” در رمان “راهنمای نویسندگان مقتول” نوشته ی “عطا محمد”

“همبافت” در رمان “راهنمای نویسندگان مقتول” نوشته ی “عطا محمد”

“همبافت” در رمان “راهنمای نویسندگان مقتول” نوشته ی “عطا محمد”

شناسامه کتاب: «راهنمای نویسندگان مقتول»، عطا محمد، ترجمه ی رضا کریم مجاور، نشر افراز، تهران ۱۳۹۸.

جواد اسحاقیان

در مطالعات ادبی، واژه ی “متن” (Text: به معنی “بافت”) تنها به انبوهی از واژگانی اشاره می کند که بر صفحه ای از نوشته نقش شده است. وقتی از “متن” سخن می گوییم، تنها به آن بخش از نوشته ای اشاره می کنیم که ناظر به واژگان و معنی واقعی و لفظی یا مکتوب آن ها است. اما اگر گذشته از معنی واقعی الفاظ و متن ما به “معانی تلویحی یا ضمنی” (Implied) آنها بپردازیم، به آن “متن فرعی” (Subtext) یا “خرده متن” می گوییم؛ مانند آنچه از “معانی تلویحی” در غزلیات “حافظ” می یابیم. اما هنگامی که در باره ی “همبافت” (Context) سخن می گوییم، ما داریم به موقعیتی اشاره می کنیم که ناظر به کلّ و روح نوشته است. اگر یک شخصیت داستانی را در یک جزیره ی دورافتاده توصیف کنیم که از فرط تنهایی و استیصال، دل بر هلاک نهاده است، یا ماهیگیری پیر را در قایقی وصف کنیم که با امواج سرکش دریا کشاکشی دارد یا چون “مرد پیر و دریا” (The Old Man and the Sea) نوشته ی “همینگوِی” (Hemingway) با ماهی عظیم و سپس کوسه ها در حال مبارزه است، ما با “همبافت” مواجهیم. در این حال، درک همبافت در یک اثر ادبی، برداشتی پنهان تر و عمیق تر از خود اثر ادبی در اختیار ما می نهد. درک وضعیت اجتماعی ـ اقتصادی زنان در آغاز قرن نوزدهم، به ما بصیرت و بینشی می دهد که به یاری آن بهتر می توانیم به شخصیت پردازی از زنان در رمان های “جِین آستن” (Jane Austen) پی ببریم.

    اگر شما بدانید که “فرانتس کافکا” (Franz Kafka) با پدر خود مشکل داشته، همین آگاهی به شما کمک می کند تا داستان “مسخ” (Metamorphosis: Die Verwandlung) را با دقت بیشتری تفسیر کنید. اگر بدانید که این نویسنده در رشته ی حقوق قضایی، دکترا گرفته است، بهتر می توانید رمان “محاکمه” (Der Prozess) ی او را درک و تفسیر کنید، زیرا میان ذهنیت حقوقی نویسنده و نقض حقوق فردی و شهروندی بازتاب شده در آثارش، پیوندی مستقیم وجود دارد و به همین دلیل پیوسته می کوشد نشان دهد که آدمی در جامعه ی ای که دیوانسالاری تباه بر آن حکومت می کند، تا چه اندازه هویت انسانی خود را از دست می دهد و آنچه به اعتبار ادبی به این درک کمک می کند، یافتن “همبافت” میان ذهنیت و اثر ادبی است.

   “دیکنس” (Dickens) در “داستان دو شهر” (A Tale of Two Cities) رمان خود را با توصیفی از آزاد شدن “دکتر مانِت” (Doctor Manette) از زندان “باستیل” (Bastille) آغاز می کند. با این همه، این رمان به تعیین کننده ترین رخدادهای انقلاب از سال ۱۷۷۵ تا ۱۷۹۴ و از جمله به سقوط قلعه و زندان وحشتناک “باستیل”، پیروزی انقلاب در ۱۷۸۹، کشتار ماه سپتامبر و حکومت ترور و وحشت می پردازد. این تصویرهای زنده، همان “جوّ حاکم” ((Backdrop یا “همبافت تاریخی” این رمان انگلیسی است.

    “واژه نامه ی آکسفورد” (The Oxford Dictionary) “متن” را به عنوان واژگان اصلی نویسنده و “همبافت” را به عنوان بخش هایی از متن تعریف می کند که در سطح عباراتِ پس و پیش می آید و معنی متن یا موقعیت و حال و هوای غالب بر آن را تعیین می کند. ” حال اگر ما “متن” را به عنوان گونه ای “نشانه و رفتاری شناختی” (Cognitive sign operation) و “همبافت” را به عنوان وضعیتی تعریف کنیم که بر کلّ متن چیره است و به کارِ توضیح و تفسیر متن می آید، پس می توانیم گفت که “متن” بدون “همبافت” بی معنی است ” (اکو، ۱۹۷۹). ” به هنگام بحث در باره ی “همبافت” توضیحات مبهم رایج، به شدت کلّی است و به کار تفسیر متن نمی آید. به این دلیل، ناگزیریم که معنی “همبافت” را به گونه ای شفاف تر و مشخص تر بدانیم ” (استوت، ۱۹۸۲). پس می کوشیم برداشت و درک دقیق تر و ریزبینانه تری از آن داشته باشیم تا با دیگر اصطلاحات مترادف و مشابه آن، اشتباه نشود.

    ” همبافت هم اصطلاحی رایج در زبان شناسی است، هم اصطلاحی مرسوم در نقد ادبی. به عنوان یک اصطلاح در زبان شناسی، تعاملی میان خواننده و نویسنده، سرِ نخ هایی زبان شناختی در مورد رابطه ی میان فرستنده و گیرنده ی پیام، نگرش نویسنده در قبال راوی، شخصیت پردازی و الگوهای بیانی گوناگون (مستقیم و غیرمستقیم) و تعبیرات معنادار در سبک است؛ مثلاً “دی. اچ. لاورنس” (D. H. Lawrence) در رمان “پسران و دلدادگان” (Sons and Lovers) خود، واژگان خاصی به کار می برد تا به داستان و شخصیت ها رنگ محلی بدهد و در همان حال، همدردی خواننده را برانگیزد و به این ترتیب، نویسنده از ما خوانندگان می خواهد با بخشی از محیطی همهویّت شویم که معدنچیان با آن ظاهرِ کثیفشان در آن، کار می کنند. انتخاب زاویه ی دید سوم شخص در روایت از سوی دیگر، به شدت ذهنی و انسانی است ” (نیازی، ۲۰۰۷، ۳۹).

       در نقد ادبی “همبافت” مفهومی پیچیده تر دارد و به هر ویژگی فرامتنی و تأثیرگذاری اطلاق می شود که بر سبک و متن عارض می شود. همبافت به این معنی ” از اندیشه ها و تجربیاتی با خواننده می گوید که بیرون از متن وجود دارد و به کار تفسیر و گفتمان خواننده می آید؛ مثلاً متن دارای چه زمینه ی اجتماعی، فرهنگی و تاریخی است؟ یا این که متن در مورد هویّت، شناخت، احساس، توانایی، باور و تصورات نویسنده (گوینده) و خواننده (شنونده) چه می گوید؟ چه رابطه و گفتمانی میان نویسنده و خواننده می تواند وجود داشته باشد؟ ” (وردانک، ۲۰۱۰، ۱۹)

    من این مثال ها را به این دلیل مکرر کردم تا بر نکته ای در باره ی “همبافت” تأکید کرده باشم که درک دقیق و کلی “همبافت” به روح حاکم بر متن بستگی دارد. مطابق این برداشت از “همبافت”، از آغاز دهه ی ۱۹۳۰ “فِرث” (Firth) با کار روی کالبد زبانشناسی نوشت:

    ” معنی کامل واژه همیشه در ساختار متنی درک می شود و مطالعه ی معنی و مفهوم متن بیرون از همبافت، ممکن نیست ” (فرث، ۱۹۳۵، ۳۷).

    از دهه ی ۱۹۷۰ به بعد، مطالعه ی “همبافت” به برجسته ترین گرایش در زبان شناسی تبدیل شد و زبان شناسانی مانند “برنسفورد” (Bransford) و “جانسون” (Johnson) به این باور رسیدند که حتی درک و دریافت جمله و عبارت، تنها به زبان شناسی محدود و منحصر نمی شود؛ بلکه نیاز به شناختی کامل از جهان دارد ” (برنسفورد؛ جانسون، ۱۹۷۲، ۴۲).

     با این همه، من در خوانش خود از این رمان، به این گونه برداشت محدود از “همبافت” بسنده نمی کنم و می کوشم با بهره جویی از مقاله ی کوتاه “پنج گونه همبافت در آثار ادبی” (Five Types of Context for Literary Works) ـ که متأسفانه در مورد نویسنده و منبعش چیزی نمی دانم ـ باب تازه ای در خوانش متن بر پایه ی شگرد ادبی “همبافت” باز کنم.

  1. همبافت ناظر به نویسنده (Authorial context):

      ” در هر متنی، نشانه هایی از حضور نویسنده می توان یافت. این حکم هرگز به این معنی نیست که نویسنده ضرورتاً همان راوی یا شخصیت داستان است و همان اتفاقاتی که برای کسان رمان می خوانیم، برای خودِ نویسنده رخ داده که در گستره ی داستان جا به جا در آغاز و میانه و پایان آن آمده است. در برخی آثار ادبی، اشارات و ارجاعاتی که به نویسنده مربوط می شود، بارزتر است. در این حال، باید دید داستان در چه حال و هوا و وضعیت یا به تعبیری غلط “شرایط اجتماعی” نوشته شده؟ اثر مورد خوانش، چه اطلاعاتی از زندگی شخص نویسنده به ما می دهد؟ چه وضعیتی در زندگی شخصی و حیات هنری او بوده که نویسنده را به نوشتن این اثر برانگیخته؟ برای پاسخ به این پرسش ها و دیگر سؤالات، باید از زندگی هنری، اجتماعی و آثار نویسنده، آگاهی کافی داشت و برای به دست آوردن اطلاعات لازم، باید به منابع و مراجعی استناد کرد که خود نوشته یا دیگران در باره اش نوشته اند. “

    چنان که از این رهنمود برمی آید، داده های ناظر به نویسنده، دو خاستگاه دارد: نخست، آنچه از خود متن در باره ی او می توان دریافت و دوم، آنچه از داده های فرامتنی می شود در باره ی نویسنده سراغ گرفت. “نجم الدین براخاص” و “محمدرضا کلهر” مجموعه داستانی از این نویسنده با عنوان “تینا و داستانهای اندیشیده شده” را از زبان “کُردی” به فارسی برگردانده اند و با نویسنده نیز مصاحبه ای کرده اند که با عنوان “گفت و گو با عطا محمد به مناسبت انتشار کتاب تینا و داستانهای اندیشیده  شده” در “روزنامه ی شرق” (چهارشنبه هشتم خرداد ماه ۱۳۹۸) انتشار یافته است. این نوشته به دلیل این که حاوی نظریات شخص نویسنده است، ارزش خاصی دارد. از این گزارش، چنین برمی آید که نویسنده از نویسندگان کُرد تبار عراقی است و در ۱۹۷۰ در “سلیمانیه” زاده شده است اما بعدها به کشور “سوئد” رفته و اکنون در این کشور زندگی میکند. او نخستین مجموعه داستانش را با عنوان “ماتَرَک قبایل” در ۱۹۹۹ انتشار داده و تا کنون چهارده اثر (رمان و مجموعه داستان) از او منتشر شده است. از میان این آثار، مجموعه داستانی که مصاحبه کنندگان و مترجمان همین اثر معرفی کرده اند، از دیگر آثار برجسته تر است، زیرا خود از دو بخش تشکیل شده است: نخستین بخش، مجموعه داستان و دومین بخش، نقدهایی است که برخی نویسندگان و منتقدان ادبی کُرد تبار مانند “بختیار علی”، ” نقشه عبدل” و “محمدرضا کلهر” و هر یک با دیدگاهی متفاوت بر این مجموعه نوشته اند.

     “عطا محمّد” در این گفت و شنود میگوید دهه ی ۱۹۸۰ برای او و همنسلان جوانش، دهه ی خطیری بوده است. رژیم “بعث” در اوج قدرت خود اهدافی پلید در سر داشت. تشدید خفقان سیاسی و نقشه ی تجاوز نظامی به ایران، هر گونه مجالی را برای فضای فرهنگی و فعالیت اجتماعی و سیاسی غیر ممکن می ساخت:

    ” آن زمان من جوان بودم و همانند هزاران فرد دیگر در برابر آینده ای نامعلوم. به دلیل این که رژیمهای دیکتاتور، آینده، لذت و شادیهای زندگی را نابود و جامعه را به پادگان تبدیل میکنند. به خاطر این که هر زمانی برای قربانی شدن در راه شعاریش آماده باشند. درآن دوران تاریک و خفقان، کتاب مأمن و مأوایی بود. بیشتر از هر چیز، ادبیات روایی، مرا به خود جذب میکرد و همین عامل باعث شد برخلاف بسیاری از نویسندگان کُرد، با شعر شروع نکنم. به دوستانم میگفتم ما باید تلاش کنیم داستانهای زندگی، حکایات کوچک و فراموش شده را روایت کنیم و آنها را از “فراموشی” نجات دهیم. سیل اعدامها و کوچاندن مردم آبادیها و ترس و وحشت از رژیم، این حس را در من ایجاد کرد که روزی باید داستان بنویسم با این توجیه که داستان، مُنجی آدمی باشد. این رؤیا با من زیست تا بعد از موج اعتراضات و بیداری مردم کردستان و عراق در سال ۱۹۹۱ – که قسمتی از مناطق کُرد نشین از زیر سلطه ی حکومت بعث خارج شد  – و به علت اوضاع آن دوران و محاصره ی اقتصادی عراق، اوضاع بسیار دشواری داشتیم که همراه با آن، جنگ داخلی نیز شعله ور شد و یک بار دیگر در مقابل آینده ای گنگ و نامعلوم قرار گرفتیم. در آغاز شروع جنگ داخلی در سال ۱۹۹۴ من نخستین داستانم را با عنوان “ماترک قبایل” یا “بازمانده ی طوایف” چاپ کردم. از آن به بعد، نوشتن برایم مسیری بود که می شد از طریق آن، آدمی و رویدادها را نگاه کنم و سعی کنم درک و دریافت خودم را در باره شان ابراز کنم ” (براخاص؛ کلهر، ۱۳۹۸).

     اما آنچه از رمان بر می آید، همین حساسیت خاص نویسنده در قبال “فراموشی فرهنگی” است. پس از سقوط “صدّام حسین” در سال ۲۰۰۳ – که سیاست عربی و بعثی کردن را در سراسر “عراق” دنبال و با قومیتهای نژادی، زبانی، مذهبی و ملیتهای ساکن در این کشور با خشونت تمام رفتار میکرد – کوشش قومیتها برای دستیابی به خودمختاری و استقلال قوت گرفت و در سال ۲۰۱۷ جمعاً ۹۳% از۷۲% واجدین حق رأی جمعیت “کُرد” به ویژه در شمال عراق از استقلال در “اقلیم کردستان عراق” دفاع کردند (واذاوان، ۲۰۱۷). با کسب خودمختاری سیاسی – اقتصادی، همه ی کوشش روشنفکران و فرهیختگان کُرد ، مصروف باززایی و احیای فرهنگ، زبان و ادبیات و هنر به زبان قومی بود که در این میان، زبان و ادبیات، نقشی برجسته تر یافت. همه ی شواهد و قراین نیز نشان میدهد که امروزه در میان شاخه های گوناگون ادبی، بیش از همه “رمان” و در مرتبه ی بعد “داستان کوتاه” بیش از شعر و دیگر زمینه های ادبی، در میان خوانندگان، مخاطب دارد و در وجه غالب در “رمان” بازتاب می یابد. در مقاله ای نوشته ی دکتر “هاشم احمدزاده” محقق ایرانی کُرد– که در “دانشگاه اکسِتِر” ((University of Exeter انگلستان تدریس میکند – به موج اقبال کُرد زبانان به نوع ادبی “رمان” و به زبان قومی خود، اشارات متعددی شده است:

    ” صرف نظر از تفاوتهای سیاسی، اجتماعی و زبانی در میان بخشهای گوناگون کردستان، اقبال مردم به رمان کُردی به عنوان یک “نوع ادبی” از همه بیشتر است. هدف من در این مقاله، این است که نشان دهم که چگونه روایتها و رمانهای کُردی تا چه اندازه در حال مبارزه با یکپارچگی و یکدست سازی و تحمیل سیاستی است که میکوشد هویت یگانه و منحصر به فردی را بر مناطق و جمعیتی تحمیل کند که به اعتبار قومی و فرهنگی با یکدیگر تفاوت دارند. . . [ اهمیت این مسأله هنگامی آشکار می شود که دریابیم ] رمان چه توانایی بسیاری در تولید گفتمانهای نیرومندی دارد که در شکل گیری هویت ملّی نقش ایفا میکند. “بنه دیکت آندرسون” ((Benedict Anderson در کتاب خود با عنوان “جوامع خیالی: رویکردهایی به خاستگاه و پیشرفت ناسیونالیسم” (Imagined Communities: Reflections on the Origin and Spread of Nationalism) از اهمیت رمان در پیدایش ملّت میگوید. برداشت “آرمسترانگ” (Armstrong) از همین “جوامع خیالی” [= جهان داستان] این است که پیدایش سنّت ملّی رمان، نشانه ی مطمئنی از این واقعیت است که فرهنگ، ملیّت مدرن را به وجود می آورد ” (احمدزاده، ۲۰۱۲، ۶۴).

    چنان که گفتیم، آنچه برای “عطا محمد” به عنوان یک “داستان نویس کُرد” اهمیت دارد، کوشش برای معرفی و هویت قومی، زبانی و فرهنگی است که در طی یکصد سال پیش از جنگ جهانی اول تا کنون از آنان بازداشته اند. تحمیل زبان و فرهنگ عربی و رژیمهای خودکامه و سرکوبگر داخلی، برای خلق شیوه ی زندگی فردی، قومی و فرهنگی، فرصتی باقی نمیگذاشت و اکنون که قوم کُرد به خودمختاری سیاسی دست یافته اند، میکوشند از کوچکترین فرصت و امکان برای خودبازیابی بهره جویی کنند. مضمون اصلی رمان “راهنمای نویسندگان مقتول” کوشش شماری از نویسندگانی است که از “سلیمانیه” واقع در “اقلیم خودمختار کردستان” گرفته تا “استکهُلم” در “سوئد” میکوشند به ثبت و ضبط فرهنگ ملّی و قومی خود بپردازند تا “فراموش” نشوند. آنان که زیر نظارت یک حکومت اشغالگر بیگانه (آلمانیها) یا مشابهش در داخل (“صدام حسین”) زندگی میکنند، میکوشند آنچه را از زندگی، حیات فرهنگی، تاریخی و ملی خود میدانند، با نام مستعار و جعلی یا حتی بدون نام در یک یا چند نسخه نوشته در کتابخانه های عمومی و کتابفروشیها جاسازی کنند تا خوانندگانی به تصادف آنها را یافته و با خواندن یا دادن آنها به دیگر کسان یا نسخه برداری از آنها، میراث زبانی و فرهنگی خویش را حفظ کنند. شبکه ی نیروهای جاسوسی و سرکوب نیز میکوشند این گونه نویسندگان و خوانندگان را شناسایی و سرکوب کنند تا نشانی از حیات تاریخی و ملی و قومی آنان و خود نویسندگان و خوانندگان باقی نماند. تعبیر “راهزنان خیال” عنوان یکی از همین آثار است و به رمان نویسان و نویسندگانی اطلاق می شود که در حکم “حافظه ی تاریخی و ملّی” قوم و کشور خویش هستند و منبع الهام شخصیت اصلی رمان “شیرکو” و سپس “شیرزاد” در نوشتن “راهنمای نویسندگان مقتول” به همان سبک و سیاق می شود:

    ” اکنون میخواهم رازی را برایت فاش کنم و بگویم که قصه ی نگارش این کتاب [= “راهنمای نویسندگان مقتول”] با رمانی به نام “راهزنان خیال” در ارتباط است که در روزی بارانی به طور اتفاقی از یک کتابفروشی خریدم و این رمان، راز سرگذشت و زندگی نامهای مستعار و توهّمی [خیالی] را به روی من گشود ” (محمّد، ۱۳۹۸، ۲۳).

 نویسنده برای “رمان” نقشی تعیین کننده قایل است و تصور میکند نویسنده با نوشتن رمان، به خوانندگان و جهانیان کمک میکند تا جهان، تعادلش را حفظ کند و از افتادن در دامچاله ی گمنامی، فراموش شدگی هویت و خودباختگی نجات یابد. “شیرکو” در دیداری، به “ماریا” میگوید:

    ” مشکل انسان اینه که یه موجود کامل نیست. رمان کمکش میکنه خودشو کامل کنه و تعادل خودش و تعادل دنیا رو حفظ کنه. تصور کن چیزی به نام “رمان” و هنر و ادبیات توی زندگی نبود. میدونی اون وقت زندگی چقدر ناقص و وحشتناک می شد؟ من در دوران کودکی، همراه سِندباد زیاد سفر میکردم و با قالیچه ی سِندباد به جاهای خیلی عجیبی میرفتم. البته اون موقع، نمیدونستم و سالها طول کشید تا فهمیدم که سِندباد می تونه رؤیای پرواز و گریز از نیروی جاذبه رو برامون تعبیر کنه؛ چرا که ما موجوداتی بی پال و پَریم. . . چیزی که انسان رو ساخت و به عبارت دیگر انسان ساز بود، روایت بود. تاریخ بشر هم از زمانی آغاز می شه که بشر تونست داستانی رو تعریف کنه و سرگذشتی رو روایت بکنه. از اون موقع، انسان از دنیای حیوان فاصله گرفت ” (۵۴-۵۳).

  1. همبافت اجتماعی ـ تاریخی (Socio-historical context):

    ” آثار ادبی، غالباً با چند رشته به جامعه ای مربوط می شود که اثر، تحت تأثیر آن نوشته شده است. نگاه کنید ببینید در اثر چه نشانه هایی هست که بر جامعه ی نویسنده تأثیر نهاده و نویسنده را برانگیخته است. با توجه به چه قراینی شما فکر می کنید نویسنده خواهان تغییر جامعه است یا آن را به همان گونه که هست، نمی پسندد؟ در کجاهای اثر، نشانه هایی از علاقه ی نویسنده به ترقی خواهی و پیشرفت و تحول اجتماعی می بینید؟ آیا آنچه نویسنده می گوید، اشاره به رخدادهای واقعی در جامعه است یا تنها شباهتی به آن دارد؟ شما برای تحقیق در باره ی این پرسش ها می توانید به کتاب های تاریخ و جامعه شناسی ای رجوع کنید که در باره ی نیروها، توانایی ها، ناتوانی های اجتماعی و تحولاتی نوشته شده و در مورد دوره ی مورد بحث نویسنده، به آثاری انتقادی مراجعه کنید که به رابطه ی میان جامعه و اثر مورد بررسی شما می پردازد. “

    قوم بزرگ کُرد – که شمارشان در سراسر جهان به ۲۵ تا ۳۵ میلیون نفر میرسد و بخشی از آنان در شمال “عراق” (و دیگران در “ایران”، ترکیه” و “سوریه”) زندگی میکنند – از چند دهه ی پیش پیوسته در طی مبارزات اجتماعی، سیاسی و نظامی خود کوشیده اند وضعیت را در این کشور چنان دگرگون کنند که بتوانند آن گونه که خود میخواهند، زندگی کنند و سرنوشت سیاسی خویش را به دست گیرند. در این میان، سرکوبهای مداوم و سازمان یافته ی “صدام حسین” برای یکدست سازی و یکپارچگی کشور از راه امحای فیزیکی اقلیتهای قومی و دینی و زبانی، راه را برای تحقق چنین آرزویی می بست. “شیرزاد حسن” نویسنده ی توانای “اقلیم خودمختار کردستان” رمانی کوتاه به نام “حصار و سگهای پدرم” دارد که من بر آن نقدی با عنوان “خوانش رمان کوتاه حصار و سگهای پدرم” نوشته ام که در تاریخ اول دی ماه سال ۱۳۹۸ در سایت ادبی “مرور” انتشار یافته و به موقعیت تاریخی و سیاسی حاکم بر عراق و حال و روز مردم آزاده اما ستم کشیده و تشنه ی آزادی و خودمختاری کردستان پرداخته ام. در این رمان “حصار” استعاره ای از “عراق” گرفتار و “پدر” استعاره ای از “صدّام حسین” و “سگها” استعاره ای از نیروهای سرکوبگر او است.     

     ” کشتارهای جمعی “صدام” و نسل کشی قومی او در منطقه ی کُردنشین عراق در فاصله ی سالهای ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۳، نمودی از منش خشونت طلب او است که اصطلاحاً به “نسل کشی فیلی کُردی” ((Feyli Kurdish Genocide معروف است. این گونه خشونت، به تبعید و فرار از سرزمین آبا و اجدادی قوم مبارز و استقلال طلب کُرد در عراق انجامید. این آزار و خشونت هنگامی تشدید شد که کُردهای شمال عراق، شروع به افشای تعرّض بزرگ و قریب الوقوع رژیم بعثی عراق مبنی بر امحای قومی خود کردند که به لایحه ی ۶۶۶ معروف بود. صدور این لایحه، باعث محروم شدن کُردهای شمال عراق از هویت قومی مستقل خود و معرفی آنان به عنوان “قومی ایرانی” می شد. این کشتار سیستماتیک در ۱۹۷۹ از “بغداد” و “خانقین” آغاز شد و سپس به کل عراق راه یافت. برآورد شده که حدود ۲۵ هزار نفر دستگیر و شکنجه شدند تا سرانجام درگذشتند. از این میان، بیش از ۴۰۰۰ نفر زن بودند که ابتدا مورد تجاوز قرار گرفته، سپس به قتل رسیدند ” (الکریم، ۲۰۰۳، ۴۹۲-۴۸۹).

   بمبارانهای پیاپی “صدام” با بمبهای شیمیایی در “حلبچه” و کشتارهای جمعی قوم کُرد، نشان داد که این خودکامه ی خودشیفته ی بدگمان به همه چیز و کس، هدفی جز تباهی قومیتهای متعدد ساکن کشور ندارد. در چنین وضعیت دشواری است که قوم کُرد احساس میکند تنها راه برای پاسداشت تاریخ مبارزاتی، فرهنگ و حقانیت قومی خود، بهره جویی از ابزاری به نام مبارزه ی فرهنگی به ویژه در پهنه ی ادبی است. روشنفکران و فرهیختگان کرد تبار “عراق” به نیکی دریافته اند که امروزه از این سلاح کاری و تأثیرگذار، چگونه استفاده کنند. امروزه در “اقلیم خودمختار کردستان” شاهد بالندگی نسلی از نویسندگانی هستیم که یک شبه ره صد ساله رفته اند و من خرسندم از این که در معرفی بخشی از این میراث ادبی با آنان انباز شده ام.

    رمان “راهنمای نویسندگان مقتول” توصیف و شرحی از فعالیتهای ادبی و فرهنگی گروهی از نویسندگان، روشنفکران و کسانی است که میکوشند میراث ادبی سرزمین خود را حفظ کرده، به نسل آینده منتقل کنند. اینان، در اندیشه ی نام و نان نیستند و تنها میخواهند هویت قومی و ملّی خود را از آسیب “نازی” ها و همانندان آنان در “عراق” ایمِن نگاه دارند. رمان، دشوارخوان است، زیرا نویسنده اصرار دارد ضمن انتقال ارزشهای فرهنگی سرزمین خود، حرمت و جایگاه ساختار روایت را هم پاس دارد؛ خواننده را در خوانش و دریافت رمان، شریک سازد و اثری بیافریند که تنها به ارزشهای “پیام” در داستان، خرسند نشود و سویه های زیبایی شناختی روایت را نیز برجسته سازد. ما سپس در این زمینه، به شرحتر خواهیم نوشت.

     رخداد اصلی در فضای چیره بر رخدادهای تاریخی و اجتماعی ((back drop از آنجا آغاز می شود که نازیها طبق یک قرارداد پنهانی با کشور “سوئد” از اشغال نظامی این کشور خودداری میکنند اما اجازه میخواهند که در شهر “استکهُلم” دفتری مخفی داشته باشند تا بتوانند امور جاسوسی و فعالیتهای پنهان خود را در آنجا به پیش برند. آنان در زیرزمین یکی از آپارتمانهای مرکزی شهر، دفتری تأسیس میکنند تا به امر تجسّس به شناسایی و یافتن آثاری بپردازند که نویسندگانی ناشناخته، بی نام یا با نام مستعار آثاری نوشته در کتابخانه ها و کتابفروشی ها جاسازی میکنند تا خریداران کتاب، به گونه ای اتفاقی آنها را دیده؛ به امانت گرفته بخوانند و از آنچه در کمین آنان است، آگاه شوند. “شیرکو” شخصیت اصلی رمان ـ که همزاد شخص رمان نویس است – می نویسد:

    ” هنگامی که تصادفی راز این صنف از نویسندگان و کار جاسوسی این سازمان مخفی نازی را کشف کردم که چگونه [جاسوسان] کوچه ها و چاپخانه ها و کتابخانه ها و کتابفروشیها را در پی این نویسندگان غریب و این کتابهای نایاب و رازآمیز گشته و گزارشهای دقیقی در باره ی آنها نوشته و برای این سازمان مخفی فرستاده اند، احساس کردم به سوی دنیای وحشتناک و رازآمیزی گام برمیدارم؛ دنیایی که جاسوسان و آدمکشان کارکشته آن را ساخته اند و در آن، به شکار کتابها و نویسندگان نامعلومشان می پردازند. . . به همین دلیل، بر آن شدم که پس از نوشتن هر فصل از این کتاب [ “سواران تنهایی” که الگویی از کتاب “راهزنان خیال” است ] مخفیانه رونوشتی از آن را برای دوستم “ع. م.” [ = “عطا محمد”] بفرستم تا به این وسیله، دست نوشته را از خطر نابودی برهانم یا چنانچه مردان بی چهره ی این سازمان مخفی توانستند رد پای مرا بگیرند، دست کم بتوانم بخشهایی از آن را نجات دهم و چند مرگ مشکوک و چند قتل مبهم را از زیر غبار تاریخ، بیرون بیاورم. همین مسأله باعث شد که چهل سال پس از مرگ مشکوک “پابلو نرودا” – که در سال ۱۹۷۳ مسموم شد – قبر او نبش شود و استخوانهایش مورد آزمایش قرار گیرد؛ گویی به این باور رسیده بوده اند که مرگ او، با فعالیت این سازمان مخفی در ارتباط بوده و نرودا به دست عوامل آن، کشته شده است ” (۳۳-۳۲).

     چنان که از این عبارت شاهد بر می آید، نویسنده ی رمان “سواران تنهایی” تلویحاً به نویسنده ی “راهنمای نویسندگان مقتول” اشاره میکند و نشان میدهد که شخصیت رمان، همزاد و “من درونی” او است. در رمان اشاراتی هست مبنی بر این که پدر “شیرکو” نیز برای کتاب به معنی عام و آثاری که در این کتابخانه ها و کتابفروشیها نهاده می شود، ارزش زیادی قایل است و حتی بر سر انتقال آنها به جای امن، جان میدهد:

    ” سرنوشت من از لحظه ای دگرگون می شود که پدرم – زمانی که در آن کوچه ی تاریک توی خون خود می غلتید – با نجوایی نیمه مُرده در گوشم گفت: ” این خاک را ترک کن که توش جایی برای کتاب نیست. ” من میخواستم در باره ی کتابهایی بنویسم که پدرم به آنها اهمیت میداد و نیز، در باره ی آن کتابخانه های مخفی که در یکی از ساختمانهای کاه گِلی محله ی “صابونگران” شهر سلیمانیه گذاشته بودند. . . من میخواستم از همه ی این چیزها بنویسم، زیرا درواقع این، روایت است که ما را از دستبرد فراموشی میرهاند ” (۸۹).

      شبکه ی دیگری که در نقل و انتقال کتابهای ممنوع و رساندن آنان به دست فرهنگ دوستان و دوستداران میراث فرهنگی و ملّی نقش دارد “کتابفروشی ویلیام” در پایتخت “استکهلم” است که “شیرکو” نیز یکی از مراجعان آن است و کتاب “راهزنان خیال” را به امانت گرفته و حالا باید پس بدهد. “شیرکو” پس ازاین دیدار درمی یابد که:  

    ” ویلیام هم یکی از اعضای این شبکه ی زیرزمینی بود. او نام یکی از پایگاههای اصلی شبکه را به من گفت که در خیابان “المتنبّی” واقع شده بود؛ خیابانی که به “خیابان کتابفروشان” معروف است. این پایگاه، در بامداد روز پنجم مارس ۲۰۰۷ بر اثر انفجار یک ماشین بمب گذاری شده ویران می شود و بخش مهمی از آرشیو شبکه ی مخفی در آتش می سوزد. آن روز خیابان متنبّی آکنده از کتابها و جنازه های سوخته می شود بی آن که کسی بداند این انفجار با هدف نابودی بخشی از بایگانی کتابخانه ها بوده که در یکی از زیرزمینهای مخفی خیابان نامبرده بوده است. آن روز، دو تن از اعضای شبکه در میان کاغذها و جلدهای چرمی کتابها می سوزند و خاکستر می شوند ” (۱۴۱-۱۴۰).

      شواهدی در رمان هست که نشان میدهد پدر “شیرکو” نیز از جمله کسانی بوده که با این شبکه در ارتباط بوده و در انتقال میراث ملّی و فرهنگی خود به نسل جوان نقشی ایفا میکرده است و جان بر سر این آرمان نهاده است:

    ” انفجار در خیابان  “المتنبّی” در “بغداد” نشونه ی لو رفتن یکی از پایگاههای این گروه زیرزمینی است، چون بعد از انفجار و آتش سوزی، مجموعه ای از بایگانی این گروه، ناپدید می شه و می افته دستِ سازمانهای اطلاعاتی. این مسأله هم نشونه ی خطرناکی است به ویژه بعد از این که مالک یک کتابخونه از سلیمانیه میاد سوئد تا یک چمدان پُر از دست نوشته ها و گزارشهای مهم نجات یافته از انفجار خیابان المتنبی رو برسونه به دستِ دسته ی کتابدارهای مخفی، ولی یکمرتبه غیبش میزنه و چند ماه بعد یه شکارچی، جنازه شو در عمق جنگل پیدا میکنه. چمدانش هم گور و گم می شه ” (۱۵۳).

   از این عبارت نه تنها چنین برمی آید که پدر “شیرکو” بر سر انتقال کتابهای ممنوع و دست نوشته جان نهاده، بلکه اندکی بعد خواننده درمی یابد که “ویلیام” (۱۵۵) و “شیرکو” نیز در شمار همین قربانیان هستند (۱۵۶). در رمان، نشانه هایی هست که نشان میدهد آنچه از آن به “شبکه ی اطلاعاتی و براندازی” یاد می شود، استعاره ای از آن بخش از محافل ارتجاعی در “عراق” است که با حضور فعال زنان در جنبش مدنی به شدت مخالف است. در این حال، هویت و ماهیت فعالیت تباهکارانه ی این شبکه ها شفافتر می شود و نویسنده میکوشد از این گونه کانونهای ضد فرهنگی در کشور خود، رمزگشایی کند. با این رمزگشایی، خواننده درمی یابد که مقصود از شبکه های تروریستی و تجسسی، همان کانونهای قدرت و دولتی است که میکوشند با تباه کردن روشنفکران و قتلهای زنجیره ای، راه را برای ادامه ی تمامیت خواهی خود هموارتر کنند و از شبکه های تروریستی یاد می شود که حساسیتهای مذهبی دارند، به کانونهایی از قدرت اشاره دارد که اصولاً با “مدرنیته” مخالفند و در دفاع از “سنت” اصرار دارند اما استعاره ی “راهزنان خیال” همه ی روشنفکران و نواندیشانی هستند که با حاکمیتهای تمامیت خواه و پاسداران “سنت” در “عراق” مبارزه میکنند و از نقد جان خود مایه میگذارند و اگر از “ویلیام” به عنوان یک شهروند “سوئدی” نام میرود، به این دلیل است که “عطا محمد” و گروهی از فعالان در زمینه ی ادبیات و فرهنگ قوم کُرد، در “سوئد” و دانشگاه “اوبسالا” تحصیل کرده یا فعالیت داشته اند.

    ” طبق اون گزارش، “جمال عرفان” در زمان فرمانروایی “شیخ محمود برزنجی” [ از کُردهای متنفذی که مدافع حکومت خودمختار کرد در عراق و از جمله قهرمانان قومی و ملّی در مبارزه با سلطه گران بریتانیایی درنیمه ی اول قرن بیستم بود ] در سلیمانیه به قتل میرسه. جمال عرفان، از روشنفکران روزگار خودش بوده و معتقد به تجدد و ترقی بوده. کشته شدنش هم طبق گزارش اون سند، بعد از این بوده که یه کتاب می نویسه و دست نویس کتابش رو لای کتابهای کتابخونه ی مسجد “حاجی خان” میگذاره. ولی قضیه لو میره و جمال عرفان چند روز بعد کشته میشه. ویلیام باز هم سعی میکنه بیش از پیش توجه شیرکو رو جلب کنه. این جا است که گزارش و دست نوشته ی کتابی رو به شیرکو نشون میده که راجع به قتل “عبدالخالق معروف” [ پیشوا و شهید راه روشنفکری در فاصله ی سالهای ۱۹۸۵-۱۹۳۵] در اواسط دهه ی هشتاد قرن بیستمه. شیرکو هم مثل خیلیهای دیگه تا اون موقع خیال میکرد که “عبدالخالق معروف” بعد از انتشار یه کتاب با عنوان “زن در اسلام” کشته شده، ولی ویلیام یه نامه ی محرمانه رو به شیرکو نشون میده که یک هفته بعد از مرگ عبدالخالق، از شهر اربیل برای ویلیام فرستاده شده و توش نوشته شده که عبدالخالق به خاطر یه کتاب حسّاسیّت برانگیز مذهبی کشته شده؛ به این معنی که موقع گذاشتن دست نوشته ی کتابش توی قفسه ی یه کتابفروشی لو میره و چند روز بعدش کشته می شه ” (۱۵۴-۱۵۳).  

ادامه مطلب…

برای دانلود نسخه کامل  “همبافت” در رمان “راهنمای نویسندگان مقتول” نوشته ی “عطا محمد” بر روی دانلود PDF کلیک کنید.

 دانلود نسخه کامل PDF

.

 هر نوع بازنشر این متن با ذکر منبع «سایت خانه کتاب کردی” مجاز است.

درباره‌ی خانه کتاب کُردی

همچنین ببینید

The event`s endings in Kurdish short story (1990_2000)